فشم
![]()

خاله جون زنگ زد گفت مبین جان دلم برات تنگ شده نمیخوای بیای خونه خاله گفتم میام ولی از دعوت کردن پشیمون نشی!
با مامان عمه وآبجی ثنا رفتیم بابا علی دانشگاه داشت نیومد.چشمتان روز بد نبینه مامان اینور بدو عمه اونور بدو دنبال من وثنا خلاصه امروز 4روز از امدنمون به خونه میگذره هنوز خبری از خاله زینب نیست. 
بعد از خونه خاله زینب رفتیم مخابرات خاله لیلا افطاری. پارسال که مبین جان 2ماهت بود رفته بودیم با گریه هات یه قشقرقی به پا 
کرده بودی که نگو همه همکارای خاله لیلا امسال یاد کردند. 
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی


فشم 
