مبینمبین، تا این لحظه: 16 سال و 3 ماه و 24 روز سن داره

مبین فرفری

سال نو مبارک

                                     مبین جون سال نو مبارک انشاالا سال خوبی داشته باشی. بعد از سه سال امسال سال اول بود که سال تحویل خونمون بودیم  هر سال باباجون شیفت بود ،تا دوم عید داشتیم خونه تکونی میکردیم دیدیم اگه بیشتر بمونیم خونه کارها تموم نمیشه بعد تعطیلات هم به آخر میرسه رفتیم عید دیدنی اولین خبر خوبی که اول سال شنیدیم پسر خاله یا دختر خاله جدیدی که تو راهه خاله زینب نی نی داره انشاالا قسمت همه آرزو مندان.   ...
13 فروردين 1391

سیزده بدر

امسال هم مثل پارسال هلیا جون پیشمون بود خیلی خوش گذشت با این حال کمی بی حال بودی و صبح دارو داده بودم گفتم میخوابی ولی ماشالا کم نیووردی پا به پای ما حتی بیشتر شیطونی کردی تازه هلیا رو سوار کامیونت میکردی.   ...
13 فروردين 1391

بنایی

برای عید کلی برای بابا جون کار تراشیدیم هوس کردیم آشپز خونه رو به پذیرای اپن کنیم در این صورت من و تو بابا جونو تنها گذاشتیم تا به کارهاش برسه بنایی،نقاشی ،و کلی کار دیگه . چند روزی رفتیم خونه مامی جون بعد رفتیم خونه خاله مینا که خرید عید هم بکنیم  کلی داشت بهمون خوش میگذشت که مبین جون مریض شدی شب تا صبح تهوع می کردی که با عمو حسین بردیمت دکتر و بعد بیمارستان کودکان باهنر عظیمیه کرج بستریت کردیم بابا جونم اومد پیشمون خیلی ترسیده بود خودم که داشتم دیونه میشدم این عکسو گرفتم که همیشه یادم باشه، که بیشتر مواظبت باشم دیگه مریض نشی مبین جون ،دوست دارم .نمی دونی که وقتی رویه تخت خوابیده بودی و تب داشتی، من چه جور مثل بچه ه...
11 فروردين 1391

دوچرخه نو

 دوچرخت برات بزرگ بود ،بابا جون امروز با یه دوچرخه کوچیک که اندازه خودت بود امد خیلی ذوق زده شدی .بابا جون ممنونم بوس بوس به بابای مهربون . بابا جون انقدر مهربونه که هر وقت از اداره میاد یه وسیله خونه برای مامانی میخره همیشه دوست داره مامانیرو سوپرایز کنه. ممنونم همسر عزیز م. این بع بعی  که سوارش کردی داری میبری گردش دختر خاله المیرا کادو داده مرسی المیرا جون ...
8 فروردين 1391

عرشیا

بعد از چند روز، ازخونه خاله مینا رفتیم خونه بابی جون.                     اینم شاهکارت خونه بابی جون     با بابی جون رفتیم خونه خاله زهره(خاله مامان)خاله جون مریض بود  چندروز هم اونجا بودیم کلی با عرشیا بازی کردی وقتی میخواستیم بیایم خونه عرشیا گریه میکرد می گفت نرید من داداش ندارم ،ناگفته نمونه که خاله کلی حالش خوب شده بود.                       اینم یکی از کادوهای خاله زهره، استخر آب خاله جون ممنونم ...
4 اسفند 1390

سیسمونی ماهان جون(پسر خاله)

                                                        ٢٧ /11/ 90 بابی جون آمد دنبالمون رفتیم خونه خاله جون            کلی برای خودت ریاست میکردی باهمه وسایل یکی دوبار بازی کردی . هواسمون نبود ندیدیم چجوری سوار رورؤک شدی،یاد بچه گیات افتادی.           &nb...
2 اسفند 1390

اولین مهمان مبین

هشت صبح که بیدار شدم که کار خونه انجام بدم ،چون مبین مهمون داشت مبین هم بیدار شد نتونستم زیاد کاری بکنم نیکی جون مهمون مبین بود (سایت نیکی /nikikuchulu.niniweblog.com به نیکی جونم سر بزنید) کلی باهم بازی کردید و از سر کول هم بالا رفتید حالا بماند که یه دقیقه خوب بودید  وبعد سر هم جیغ میکشیدید. نیکی جون چه روز خوبی آمد خونمون ،روز ولین روز دوست داشتن نیکی جون ماهم دوست داریم مامان آرزو ممنونم که آمدید.                        این کادو نیکی جون به مبین هستش        ...
1 اسفند 1390
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به مبین فرفری می باشد