شیطنت بچهگانه
چند هفته ای بود که نمی تونستم وارد صحنه مدیریت بشم تا که دیروز به کمک بابا علی و مدیریت نی نی وبلاگ مشکل حل شد. یک شخصی که رمزمبین را داشت عوض کرده بود من واقعا برای این شخص متاسفم. به نظر شما چه جور آدمی این کار را میکنه؟ ...
نویسنده :
مامان مبین
20:52
قربون قدت
چند روزی بود که دائما میرفتی تو رو شوئی و در رو پشت سرت میبستی و ازاینکه نمیتونستی درو باز کنی جیغ میزدی . دیروز که دوباره رفتی ما منتظر شدیم که دوباره جیغ بزنی ولی ایندفعه ماالشاءا...هزارماالشاءا... دستت به دستگیره در رسیدو درو خودت بازکردی. وقتی اومدی بیرون چنان هیجان زده وخوشحال بودی که انگار قله اورست رو فتح کردی.  ...
نویسنده :
مامان مبین
19:07
89/9/9
( مبین عزیزم ه میشه دوست داشتم تاریخ های که رنده در اون تاریخ کاری انجام بدم که به یاد ماندنی باشه این عکسو در تاریخ89/9/9انداختم. تاریخ تولد89/4/4بدنیا امدی واکسن بار اول89/6/6که تولد بابا ع...
نویسنده :
مامان مبین
19:05
فشم
اینجا خونیه خاله زینب .چهاردست وپا میرفتی کاری کردی که خاله جون تمام دکوره خونشو بهم زد. خاله جون که تازه عروس شده بود اولین عیدش بود هفت سین قشنگی چیده بود ولی آقای زلزله همه رو بهم ریخت. ...
نویسنده :
مامان مبین
18:40
بیشه کلا
دوستای گلم تواین عکس 10ماهه هستم.بهمراه بابایی ومامانی رفتیم بیشه کلا.این دومین باری بود که قبل ازیک سالگی شمال میرفتم.نمیدونیدچقدربهم خوش گذشت.توخونه همش بابایی و مامانی مواظبم بودن که خرابکاری نکنم،ولی وقتی بیشه کلارفتیم مامانی منومیذاشت تو ماسه های لب ساحل منم حسابی جولان میدادمو کیف میکردم. تمام ساحلی که جلوی ویلامون بود رو، چهاردستوپا ، میچرخیدم و ماسه بازی میکردم. هیچ کسی هم کاری باهام نداشت،از بازی من ، مامانی وبابایی بیشتر ازخودم کیف میکردن.دوستای خوبم جاتون س بز . ...
نویسنده :
مامان مبین
16:23
مادر
خدا را هزاران بار شکر میگویم که دامنم از وجود گلی زیبا سبز است وخداوند من را لایق نام مادر دانسته پسرم با امید تو مادر بودن را فهمیدم .
نویسنده :
مامان مبین
16:23







