X
تاريخ : شنبه 19 مرداد 1392 | 2:19 قبل از ظهر | نویسنده : مامان مبین

 به کسانی که پشت سرتان حرف میزنند بی اعتنا باشید،آنها به همان جا تعلق دارند:دقیقا پشت سرتان.   

کاش میدانستی  ،  جهانم بی تو الف ندارد

              

ازت می پرسم کی از همه باهوش تره میگی من من

ازت می پرسم چند سالته یکی از انگشتاتو نشون میدی،میگی دو. حتما میدونی که دوسالت نشده

ازت میپرسم چشم،ابرو،مو، دندان،بینی،دست،پا کجاست قشنگ ودرست نشون میدی

کلمه های که یاد گرفتی و میگی،و خیلی حرفهای دیگه به زبان آلمانی میزنی که برای من سخته که بفهمم چی میگی.

بابا  =  بابا  .مامان = مامان . مامی = مامی.  لیلا = لی لا    زینب = لی لا.  هلیا =لی لا.  دایی = داایی . عمو = عمو.متین= دادا،یعنی داداش.   مینا = می مو. گل = گل.  توپ =توپ  درسا= دسا (اسم دختر عمو).  مو =مو .  آب = آپ. گاو =ما.دوغ = دوپ.  زینب= زیلپ. خاله =لی لا. آقا =قاقا. باز کن=باقا. هادی=آدی. آبی=آبی. ماهی=ماهی .طوطی=دوتی. آرزو=آردو.بابا بیا=بابا ایا .اتوبوس=توتوفوس.ماهان =ماها. حنانه=حن ننه.تخم مرغ=نوکوکو. بچه ها=پاتایا. درخت=دخخ،   پرسپولیس=پراس پولیس . چایی =تایی

جوش=دوش. بابا جون =بابا دون. پشه =پشره .                                                                                                                                                                       

             





[موضوع : ]
تاريخ : جمعه 6 تير 1393 | 5:14 بعد از ظهر | نویسنده : مامان مبین

روز 4شنبه سال 1393/4/4ساعت 4 مبین جون 4 ساله شد از همه قشنگتر وقتی بدنیا آمد 4 کیلو بود .

مبین مامان و بابا تولدت مبارک.

عزیز مامان

عکسهای مدلینگ شهرزاد

عشقمی عسل

 

 





[موضوع : ]
تاريخ : سه شنبه 20 اسفند 1392 | 1:10 قبل از ظهر | نویسنده : مامان مبین

ساعت 9صبح بود که مبایلم زنگ خورد از رادیو بود گفتن که مبین دعوت شده .

اونجا با خانم زمانی و پسر گلش محمد سپهر، دوست وبلاگیمون آشنا شدیم کلی بهمون خوش گذشت شما که با محمد بازی میکردی منم با دیدن هنر مندان کلی ذوق کردم و از همشون عکس گرفتم

           محمد سپهر و آقای مدرس و مبین

مبین و محمد سپهر

 

مبین و محمد سپهر

 





[موضوع : ]
تاريخ : شنبه 3 اسفند 1392 | 1:51 بعد از ظهر | نویسنده : مامان مبین

مبین

مبین فرفری





[موضوع : ]
تاريخ : چهارشنبه 2 بهمن 1392 | 0:42 قبل از ظهر | نویسنده : مامان مبین

برای آجی مهدیه 

سلام مهدیه جان این ژلرو برای شما درست کردم 





[موضوع : ]
تاريخ : چهارشنبه 2 بهمن 1392 | 0:41 قبل از ظهر | نویسنده : مامان مبین

چند روزی بود سرمون حسابی شلوغ بود از طرف مجله شهزاد مبین جون دعوت شده بود برای مدلینگ لباسهای بافتنی که چند وقت دیگه ژورنالش به بازار میاد

مبین

مبین در حال تمرین

مدلینگ

مبین جون با آقا شهرام لامسه(قلقلی)

مبین

مبین

مبین

مبین جون آماده شده که با کت وشلوارش بره رو استیج

مبین جون

ورودی سالن

مبین

 

فرفری مامان

 





[موضوع : ]
تاريخ : جمعه 15 شهريور 1392 | 6:18 بعد از ظهر | نویسنده : مامان مبین

مبین باهوش

تازه رفته بودی تو یک سال که بن بن بون1که یه cdآموزشی هم داشت تهیه کردم هفته ای 5 کلمه با مبین جون کار میکردم و مبین هم با cdآموزشی بازی میکرد یادم میاد وقتی 5تا کلمه جدیدو اوردم با مبین کار کنم مبین زود برام خوند خیلی تعجب کردم چون خودش با بازی با کلمات یاد گرفته بود.

بن بن بون 2 زیاد جالب نبود.

رفتم سراغ صدآفرین این خوب بود در حال حاضر نزدیک به 200تا کلمه یاد گرفته که بخونه.

هزارآفرین

خاله مینا جون هم برای ماهان جیگر تراشه های الماس گرفت چون این مجموعه عکس نداره با بن بن بون1 مبین جون جابه جا کردیم

عزیزمی

بعداز یک ماه کتاب اول من رو یاد گرفتی حالا میخوام کتاب دوم من،از تراشه های الماسو شروع کنم.التماس دعا.

نفسم

 





[موضوع : ]
تاريخ : يکشنبه 27 مرداد 1392 | 5:27 بعد از ظهر | نویسنده : مامان مبین

مبین مامان عزیز دلم میخوام از کارهای قشنگت بگم

بابا جون برای شما این بازیهای یک تیکرو تهیه کرد

عزیزم شما اینجا یکسالو دو ماهت بود

باهوش مامان

بعد از چند هفته که این بازی رو یاد گرفتی بابا جون دو تیگشو خرید اولش دوست نداشتی میگفتی مامان شیکسته،منم میگفتم مدلشه عزیزم

این مجموعه یه صفحه پلاستیکی ثابت که کارت تصویر داخل آن قرار می گیرد،4تا کارت با 15تصویر و4سری45قطعه ی پلاستیکی است.

در این بازی کودک با تصاویر حیوانات و میوه ها،

افزایش قدرت،زبان آموزی ،پرورش هوش ،دقت و سرعت عمل،تشخیص تشابه وتفاوت و....

تو این مدت به کلاسهای سفال نقاشی و شعر و قصه میری

ورزش هم میری

 

 





[موضوع : ]
تاريخ : يکشنبه 20 مرداد 1392 | 0:04 قبل از ظهر | نویسنده : مامان مبین

فرفریاتو قوربون

عزیزمی

برید کنار

ژستتو فدا

چه هوایی

مبین هلیا

مبین هلیا و امیر علی





[موضوع : ]
تاريخ : شنبه 19 مرداد 1392 | 2:23 قبل از ظهر | نویسنده : مامان مبین

مبین و مربی تیم نوجوانان پرسپولیس

مجید نائینی و مبین

مبین و هلیا جون با بچه های تیم نوجوانان پرسپولیس.

مبین جون که استقلالی بود، از اون روزی که تو شمال تیم رو دید پرسپولیسی شده همش هم میگه پراس پولیس دست دارم

 

مبین و هلیا

اینجا هم هتلی بود که دایی مجید جون مارو برو شمال دایی جون ممنون

هتل





[موضوع : ]
تاريخ : شنبه 19 مرداد 1392 | 2:12 قبل از ظهر | نویسنده : مامان مبین

قبل ازخوردن

مبین

بعد از خوردن

مبین





[موضوع : ]
تاريخ : جمعه 7 تير 1392 | 6:37 بعد از ظهر | نویسنده : مامان مبین

مبین

چند روزی خونه خاله جون بودیم برای اسباب کشی هر وقت صدات نمیومد میفهمیدم داری کاری میکنی . اینم یکی از کارهای شیرینت.

مبین

اینجا هم از خستگی خوابت برده





[موضوع : ]
تاريخ : پنجشنبه 6 تير 1392 | 3:38 بعد از ظهر | نویسنده : مامان مبین

شرکت در مسابقه نی نی شکمو

نی نی هامون وقتی نی نی هستند شکمواند

وقتی بزرک میشن باید دنبالشون بیفتیم تا یه لقمه غذا بزاریم تو دهانشون.

مبین





[موضوع : ]
تاريخ : سه شنبه 4 تير 1392 | 5:04 بعد از ظهر | نویسنده : مامان مبین

امروز دوشنبه3تیر 1392مصادف با میلاد امام زمانه و یه روز تعطیل

فردا 4/4/ تولدته عزیز دل مامان تولدت مبارک.

 

مبین

مبین جون سه ساله شد

 

 مبین

مبین

مبین

مبین و خر شرک

مبین

بابا جون اینجارو برای من درست کردی؟

مبین

مبین

عاشق خاک بازی کنار ساحل

مبین

فرفری مامان دوست دارم

مبین

جاتون خالی خیلی خوش گذشت

مبین

مبین





[موضوع : ]
تاريخ : سه شنبه 4 تير 1392 | 4:43 بعد از ظهر | نویسنده : مامان مبین

١/٨/٩١  پرنسس، عروس فشم بدنیا آمد.

میخواستیم بریم  پیش مامی جون چند روزی بمونیم، که خاله جون زنگ زد گفت دارم میرم بیمارستان برای چکاپ ولی نی نی چون عجله داشت دکتر گفته بود زودتر باید بدنیا بیادبه دلیل فشارخون بالا .ما هم ذوق زده شدیم تا بابا علی از اداره آمد رفتیم بیمارستان ملاقات خاله جون.

فرداش ساعت یک ظهر خاله لیلا زنگ زد گفت نی نی به دنیا آمد دوباره ما شال و کلاه کردیم بدو رفتیم که نی نی رو ببینیم،وای خدای من واقعا عروس فشم بود چشم ها سرندی پیتی موها بلندو پر کلاغی، خدا نگهدار نی نی ما و همه بچه ها باشه.

فرداش که خاله جون میخواست مرخص بشه ماهم با چند تا چمدون لباس رفتیم بیمارستان که با هم بریم خونه خاله جون وقتی رسیدیم فشم خونه خاله جون ببعی سر بریدند که دایی مجید تورو با هلیا جون برد کنار رودخونه که خون ببعی رو نبینید،ولی مبین باهوشم، تا امدی گفتی ببعی رو پخ پخ کردید. 

خاله جون تبریک میگم 

و یه تبریک مخصوص برای بابی و مامی جون که نوه پنجم هم بدنیا اومد .متین، خاله لیلا. هلیا،دایی مجید. مبین ،مامان. ماهان ،خاله مینا.مهگل خاله زینب.


   





[موضوع : ]
تاريخ : سه شنبه 4 تير 1392 | 2:44 قبل از ظهر | نویسنده : مامان مبین


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید







[موضوع : ]
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 10 صفحه بعد